![]() |
![]() |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام دی 1385ساعت 20:34 توسط محرم راز |
|
|
از داغ تو من چه کنم ؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام دی 1385ساعت 20:23 توسط محرم راز |
|
منی که با شبنم نگات می گرفتم وضو دوباره دیدنت تو واسم شده یه آرزو می خوام واسه آخرین بار بگیرمت در آغوش شاید که این بار غمت بشه واسم فراموش واست نوشتم نامه ای شاید دلت بسوزه نیستی اما دوستت دارم هنوزم که هنوزه هنوزم که هنوزه ه ه ه ه غم غربت چشات مثل غروب دریاست نشسته در نگاهه من یه دنیا عشق و التماس بد جور دلم تنگه واست می خوام که باز ببینمت ستاره سهیلمی از آسمون بچینمت واست نوشتم نامه ای شاید دلت بسوزه نیستی اما دوستت دارم هنوزم که هنوزه هنوزم که هنوزه..... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام دی 1385ساعت 19:18 توسط محرم راز |
|
|
السلام علیک یا ساقی عطشان
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 10:57 توسط محرم راز |
|
|
||||||||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 8:57 توسط محرم راز |
|
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم دی 1385ساعت 10:39 توسط محرم راز |
|
|
به او که نمی دانم کیست و کجاست !!!آهای غریبه با توام !!!تو که روزی من آشناترین لحظه هایم را با تو گذراندم !سکوت خسته ام را ببین و فریاد نگاه منتظرم را گوش کن !من امروز ، به اندازه تمام روزهای تنهایی دلتنگم ...بیا . بیا تا این تن خسته ، غبار تنهایی هایش را با باران نگاه تو از وجودش بشوید !تا لحظه ابری شدن منتظرت هستم...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 22:49 توسط محرم راز |
|
|
یزدی نامی سرطان داشته، ميره مشهد خودشو با قفل و زنجير ميبنده به پنجرة فولادي و كليد رو هم قورت ميده، ميگه: تا شفا نگيرم نميرم! بعد يك ساعت خبر ميرسه كه تو حرم بمب گذاشتن، این یزدی يك كم دست و پا ميزنه، بعدِ يك مدت داد ميزنه: يا حضرت ابولفضل منو از دست اين امام رضا نجات بده!!!
یزدیه داشته از تو جزيره آدمخورا رد ميشده، يهو ميبينه آدم خورا محاصرش كردن. بيچاره جفت ميكنه با حال زار ميگه: اي خدا بدبخت شدم! يهو يك صدايي از آسمون مياد: نترس بندة من، بدبخت نشدي! اون سنگ رو از جلوي پات بردار بكوب به سر رئيس قبيله. یزدی خوشحال ميشه، سنگ رو ميكوبه تو كلة رئيس قبيله. رئيسِ قبيله جابهجا ميميره، باقي افراد قبيله شاكي ميشن، نيزه به دست، شروع ميكنن دويدن طرف یزدیه! يهو يك صدايي از آسمون مياد: خوب بندة من، حالا ديگه بدبخت شدي!!!
يه روز يه بچه اصفهانيه به باباش مي گه بابا من گشنمه... باباش ميگه بچه جون برو از همسايه نون بگير بچه بر ميگرده ميگه بابا همسايه نون نداد باباش عصباني ميشه ميگه عيب نداره برو از يخچال نون وردار بيار |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 22:20 توسط محرم راز |
|
|
پيامبر اعظم (ص) در خطبه روز غدير فرمودند: مَعاشِرِ النّاسِ ، حُجُّوا البَيتَ بِكمالِ الدّينِ وَالتَّفَقُّه ، وَ لا تَنْصَرِفُوا عَنِ المَشاهِدِ اِلاّ بِتَوْبَةٍ وَ اِقْلاعٍ اي مردم ، خانه خدا را با بصيرت و دينداري كامل زيارت كنيد و از آن مكان ها جز با توبه و رها شدن از گناه باز نگرديد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 9:23 توسط محرم راز |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم دی 1385ساعت 13:28 توسط محرم راز |
|
|
۱)میدونی بزرگترین ارزوی یه جوجه تیغی چیه؟
اینه که حتی برای یه بار یکی دست نوازش رو سرش بکشه ۲) تركه خالي ميبنده كه 10 بار رفته چين دوستاش بهش ميگن يه خيابون تو چبن اسم ببر ميگه شهيد بروسلي |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم دی 1385ساعت 10:50 توسط محرم راز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام به دوستان گرامی امیدوارم دقایقی که در این وبلاگ هستید لحظات خوشی را سپری کنید منتظر انتقادات وپیشنهادات شما دوست گرامی هستم دوستتان دارم
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 مرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
عمومی لطیفه سخن هفتگی |
| پیوندها |
|
دلم در کعبه جا ماند صدای ماندگار استاد سیاوش قمیشی قصه بارون انیما شاید فردا |
|
RSS
|